♫♥ زیر بــ ــارانـــ بیا قدم بزنیم اي هم قفس♥♫

روزی خواهد رســــــــید....

که دیگـــــــــر....

نه صدایم را بشنــــــــوی...

نه نگــــــــاهم را ببینی...

نه وجودم را حس کنـــــــــی....

و میشویی...با اشکت....

سنگ قبر خاک گرفته ی مرا.....

وآن لحظه است...که معنی تمام حرف های گفته ونگفته ام رامیفهمی

ولی....من ...دیگر ...نیستم....

عکس عاشقانه از معشوقان

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٢/٩/٤ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ توسط سعید نظرات ()

هــــــــی‎ ‎رفیق‎ ...
زیادی‎ ‎خوبی‎ ‎نکن‎ !
انسان‎ ‎است ،‎
فراموشکار‎ ‎است‎ ...!
از‎ ‎تنهایش‎ ‎که در بیاید ،‎
تنهایت‎ ‎را دور میزند‎ !
پشت می کند‎ ‎به تو‎ ‎،‎
به‎ ‎گذشته ات‎ ...!
حتی روزی میرسد که به تو هم میگوید‎ : ‎
شما !؟

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٢/٩/٤ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ توسط سعید نظرات ()

http://black12.persiangig.com/101.jpg

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٢/٩/٤ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ توسط سعید نظرات ()

 میگم عاشقم؟
میگه دروغه....
میگم عاشقم؟
میگه جک نگو....
میگم....
دیگه نمیگم ساکت میشینم شاید نبودمو حس کنه....
ولی بین خودمون بمونه هنوز عاشقشم... m

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٢/٩/٤ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ توسط سعید نظرات ()


توی این روزهای دلتنگی

دارم هر لحظه میبارم

دوتا عاشق که مبینم

سریع چشمانم رو می بندم

چرا هر روز ساعت ها به عکست خیره میمونم؟؟؟


نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٢/۸/۳٠ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ توسط سعید نظرات ()

من را ببین!

نگاهم را بخوان...

می دانم!

به دلم افتاده...

من را ، از هر طرف

که بخوانی ام!

نامم بن بستیس، بر دیواری بلند

من ، سالهاست

دل بسته ام به طنابی،

که هروز لباس عشق، نم چشمانش

خیس میکند!

و بر حیات خانه ی ، حیاط زندگی اش پهن

می کند!

به فال نیک گیرم...

برایـم،

به دروغ

پایت را میکشی

وسط ، تمام بازی های کودکانه...

معـرکه میگیری

و چه کودکـانه، هربار

بیشتــر بـاور میکنـم ،

لباسهای خیست را،

من ته کوچه!

در انتظارت نشسته ام!

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٢/۸/۳٠ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ توسط سعید نظرات ()

وقتی می گویم : دیگر به سراغم نیا !

فکر نکن که فراموشت کرده ام ….

یا دیگر دوستت ندارم !

نه ….

من فقط فهمیدم :

وقتی دلت با من نیست ؛

بودنت مشکلی را حل نمی کند ،

تنها دلتنگترم میکند … !

تو مقصری، اگر من دیگر " منِ سابق " نیستم

پـس من را به "مـن" نبودن محکوم نکن !

من همـانم .. همان پسر مهربون و صبور . پر از محبت ..

یـادت نمی آید؟

من همانـم

حتی اگر این روزها بویِ بی تفاوتی بدهم ...
نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٢/۸/۳٠ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ توسط سعید نظرات ()

گاهی وقتا توی رابطه ها
نیازی نیست طرفت بهت بگه :
برو !
همین که روزها بگذره و یادی ازت نگیره
همین که نپرسه چجوری روزا رو به شب میرسونی
همین که کار و زندگی رو بهونه میکنه...

همین که دیگه لا به لای حرفاش دوستت دارم نباشه
و همین که حضور دیگران توی زندگیش
پر رنگ تر از بودن تو باشه
هزار بار سنگین تر از
کلمه ی برو واست معنا پیدا میکنه
پس برو
قبل از اینکه ویرون تر از اینی که هستی بشی...

پس منم میرم ...
نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٢/۸/۳٠ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ توسط سعید نظرات ()

 وقتی که نیستی

با دیدن هر صحنه عاشقانه ای

 احساس یک پراننتز را دارم

 که همه ی اتفاقات خوب خارج از آن می افتد.....

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۱/۱٢/۱٦ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ توسط سعید نظرات ()

 

اینبار به خود گفته بودم :

 قفس سینه را باز می گذارم !

اگر مال من باشد ،

برمیگردد

وگر نه هرگز مال من نبوده ! ! !

#####################

چه خیال بیهوده ای !

دیگر برنگشت ،

قلبی که در قفس سینه ام

هر لحظه به یاد تو

و برای تو می تپید . . .

منصفانه نیست !

من بیدل و

تو دو دل . . .

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۱/٧/۱۳ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ توسط سعید نظرات ()


 در قفس افتاده ام فکر رهایی نیستم

            

                      دل به عشق  تو داده ام اهل جدایی نیستم.

          

 تو را دوست دارم نه در قفس

                  

                      عشق را دوست دارم نه در هوس



 تو را دوست دارم تا اخرین نفس.....

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۱/٧/۱۳ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ توسط سعید نظرات ()

http://images.persianblog.ir/581095_0wpdp1I4.jpg

قفس شده حکایتم ، به جُرم پر کشیدنم

سیاه شد چراغ ها ، به اتهام دیدنم

گرفته از همه دلم ، شکسته پای رفتنم

اسیر بند شد تنم ، به خاطر شنیدنم...

نوشته شده در جمعه ۱۳٩۱/٦/۳۱ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ توسط سعید نظرات ()

 

میخواهم برگردم به روز های کودکی . آن زمان ها که پدر تنها قهرمان بود ...

عشق تنها در آغوش مادر خلاصه می شد ...

بالاترین نقطه زمین شانه های پدر بود ...

بدترین دشمنانم خواهر و برادر  خودم بودند ...

تنها دردم زانو های زخمی خودم بودند ...

تنها چیزی که میشکست اسباب بازی هایم بود ...

و معنای خداحافظ تا فردا بود ...

نوشته شده در جمعه ۱۳٩۱/٤/٩ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ توسط سعید نظرات ()

یک و یک همیشه دو نمی شود گاه باد می کند،

 چهار می شود

 گاه میل می کند به صفر

 گاه نیز می زند به کله اش...

 هوس کند می رود به آسمان،

 هزار می شود.

 یک و یک برای من...

-- من که سال هاست در ردیف آخر کلاس زندگی نشسته ام --

 جز دو خط ساده نیست؛

جز دو خط که پا به پای هم در سفید صفحه راه می روند،

 وز این جهان خط کشی و کاغذی عبور می کنند...

 جز دو خط ساده که در انتهای دور در تقاطع زمین و آسمان؛

 روی خط نازکی به نام زندگی عاقبت به پای هم ...

 پیر می شوند!

« توی گوشتان فرو کنید! یک و یک مساوی دو است. »

 آه...

 من که حرف این حساب را سرم نمی شود

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٠/۱٠/٢۱ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ توسط سعید نظرات ()

این شعرها دیگر برای هیچ‌کس نیست

نه! در دلم انگار جای هیچ‌کس نیست

 

 

آن‌قدر تنهایم که حتی دردهایم

دیگر شبیه دردهای هیچ‌کس نیست

 

 

حتی نفس‌های مرا از من گرفتند

من مرده‌ام در من هوای هیچ‌کس نیست

 

 

دنیای مرموزی‌ست ما باید بدانیم

که هیچ‌کس این‌جا برای هیچ‌کس نیست

 

 

باید خدا هم با خودش روراست باشد

وقتی که می‌داند خدای هیچ‌کس نیست

 

 

من می‌روم هرچند می‌دانم که دیگر

پشت سرم حتی دعای هیچ‌کس نیست

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٠/۱٠/٢۱ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ توسط سعید نظرات ()

 

   من به آمار زمین مشکوکم تو چطــــــــــور؟

   اگر این سطح پر از آدمهاســـــــــــــــــــــت

   پس چرا این همه دلها تنهاســـــــــــــــت؟

   بیخودی می گویند هیچ کس تنها نیست

   چه کسی تنهانیست؟ همه از هم دورند

   همه در جمع ولی تنهاینـــــــــــــــــــــــــــــد

   من که در تردیدم تو چطور؟

   نکند هیچکسی اینجا نیســـــــــــــــــــــــــت

   گفته بود آن شاعر :

   هر که خود تربیت خود نکند حیوان است

   آدم آنست که او را پدر ومادر نیســـــــــت

   من به آمار،به این جمــــــــــــــــــــــــــــع

   و به این سطح  که گویند پر  از آدمهاست

   مشکوکم   

   نکند هیچکسی اینجا نیســــــــــــــــــــت

   من به آمار زمین مشکوکــــــــــــــــــــم

   چه کسی گفته که این سطح پر از آدمهاست؟

   من که می گویم نیست

   گر که هست دلش از کثرت غم فرســـــــوده ست

   یا که رنجور و غریــــــــــــــــب

   خسته ومانده ودر مانده براه

   پای در بند و اســـــــــــــــــــیر

   سرنگون مانده به چــــــــــاه

   خسته وچشــــــــــــم به راه

   تا که یک آدم از آنچا برسد

   همه آن جا هستــــــــــند

   هیچکس آن جا نیست 

   وای از تنـــــــــــــــــــــــــها یی

   همه آن جا هستـــــــــــــــند

    هیج کس آنجا نیســـــــت

   هیچکس با او نیســـــــــت

   هیچکس هیچکـــــــــــــس

   من به آمار زمین مشکوکم

   من به آمار زمین مشکوک

   چه عجب چیزی گفت

   چه شکر حرفی زد

   گفت:من تنهایم 

   هیچکس اینجا نیست

   گفت:اگر اشک به دادم نرسد می شکنم

   اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم

   بر لب کلبه ی محصور وجود

   من در این خلوت خاموش سکوت

   اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم

   اگر از هجر تو آهی نکشم

    اندر این تنهایی

   به خدا می شکنم به خدا می شکنم

   من به آمار زمین شک دارم

   چه کسی گفته که این سطح پر از آدمهاست؟

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٠/۱٠/٢۱ساعت ٤:٤۳ ‎ب.ظ توسط سعید نظرات ()

....
یک...
دو....
سه....
چندین و چند
...
هر چقدر می شمارم خوابم نمی برد
من این ستاره های خیالی را
که از سقف اتاقم
تا بینهایت خاطرات تو جاری است
....
یادش بخیر
وقتی بودی
نیازی به شمردن ستاره ها نبود
اصلا یادم نیست
ستاره ای بود یا نبود
هر چه بود شیرین بود
حتی بی خوابی بدون شمردن ستاره ها.


 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٠/۱٠/٢۱ساعت ٤:٤۱ ‎ب.ظ توسط سعید نظرات ()

بگذار سر به سینه ی من تا که بشنوی

آهنگ اشتیاق دلی درد مند را

شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق

آزار این رمیده ی سر در کمند را

بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت

اندوه چیست، عشق کدامست، غم کجاست

بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان

عمریست در هوای تو از آشیان جداست

دلتنگم، آنچنان که اگر بینمت به کام

خواهم که جاودانه بنالم به دامنت

شاید که جاودانه بمانی کنار من

ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت

تو آسمان آبی آرامو روشنی

من چون کبوتری که پرم در هوای تو

یک شب ستاره های تو را دانه چین کنم

با اشک شرم خویش بریزم به پای تو

بگذار تا ببوسمت ای نوشخند  صبح

بگذار تا بنوشمت ای چشمه ی شراب

بیمار خنده های توام ، بیشتر بخند

خورشید آرزوی منی ، گرم تر بتاب..!

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٠/۱٠/٢۱ساعت ٤:۳٥ ‎ب.ظ توسط سعید نظرات ()

خیال بوسه ای که اینجا

جا گذاشتی اش ،

بر لبانم سنگینی می کند ...

به خاک می افتم در مقابلت

فکر می کنی چیز دیگری هم

برای باختن دارم هنوز ؟

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٠/۱٠/٢۱ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ توسط سعید نظرات ()

                                     

کاش می توا نستم

با دستانی که محکوم به نوشتنند

تنهاییم ،دلتنگیم

و سکوت سرد فاصله ها را

برایت نقاشی کنم

کاش می دانستی عشق چه رنگی دارد

تا می توانستم از دلتنگی هایم

با همان رنگ برایت بوم بسازم

کاش می توانستی شب هنگام

با بالهای شیشه ای خیالت

تا رویاهای شکستنی خیالم پرواز کنی

دستانم را بگیری

و تا ته زمان با من سخن گویی

کاش می دانستی هر شب

در تکرار لحظه ها

خسته از سکوتی بی انتها

با ماه ، با ستاره از تو می گویم

کاش می دانستی در نبودن هایت

 به جای تو،

برای شب بو ها

قاصدکها

و یاس های دلتنگ حیاط

شعر می خوانم

در انتظارت می مانم

تا یخ های زمان ذوب شود

تا پرستوها به پرواز در آیند

پس فعلاً محکومم

و محکوم یعنی دلباخته دچار

و دچار یعنی عاشق..!

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٠/۱٠/٢۱ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ توسط سعید نظرات ()


Design By : Pichak